تبلیغات
شهدای شهرستان گتوند347شهید گردان ابوذر - خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده غلامرضا استادی از گتوند









 

بـه سـایـت شـهـدای دفـاع مـقـدس شـهـرسـتـان گـتـونـد و حـومـه خـوش آمـدیـد ، پـیـشـکـسـوتـان دفـاع مـقـدس سـابـقـون الـمـقـربـون هـسـتـنـد
 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 آذر 1396 توسط 09163145126 محمدرضا قاسمی -

برگی از خاطرات جبهه :

تو جزیره مجنون بودیم فرماندهی گردان حدودا 10 کیلومتری با خط اول فاصله داشت .
غروب بود هوا داشت تاریک می شد که آقای عسکرزاده به من گفت برادر فرج عبدالهی رفته جلو برو با موتور بیارش مقر ...
گفتم حاجی هوا تاریکه به فرج بگو شب بمونه پیش بچه ها تا صبح می رم میارمش ...
گفت نه الان باید بری بیاریش ...
یه هندا 250 بود که چراغ نداشت ، سوارش شدم و حرکت کردم ...
از ترس اینکه غواص های عراقی تو آب می اومدن برا شناسایی با خودم میگفتم نکنه الان جلومو بگیرن ...
هیچ کس تردد نمی کرد تنهای تنها با سرعت رفتم جاده شنی ...
هوا تاریک پشه هم زیاد دو طرف هم نیزار بود ...
یه دفعه چیزی پرید جلوم ...




=================================================


=================================================

سوم دی ماه سالروز عملیات کربلای 4 گرامی باد :

شهرستان گتوند در این عملیات در قالب گردان مالک اشتر شوشتر و گتوند و حومه از یکماه پیش آماده این عملیات بودیم و در ارژانس 115 آبادان مستقر بودیم ، هر شب دعا و مناجات بچه‌ها عملیات رو نزدیک و نزدیکتر می‌کردند ، تا اینکه شب عملیات فرا رسید ، همه آماده برای حرکت نماز مغرب و عشاء رو خوندیم شام صرف شد دعا و زیارت عاشورا و مداحی توسط شهید مسعود جعفرزاده انجام گرفت ، تا پاسی از شب گذشت ولی دیدیم دستوری برای حرکت ما صادر نشد ، تا صبح آماده با لباس و کفش بودیم تا اینکه خبر آمد که عملیات موفق نبوده لشکر 7 ولی عصر که بچه‌های ما بودند رفتن خط رو گرفته‌اند ولی لشکرهای دیگه نتونستن خط عراق را بگیرن و گردانهای اهواز و یادم نیست چه شهری دیگه بود محاصره شده‌اند و شهید و مجروح و اسیر شده‌اند ، اینجاست که گردان سکانی حضرت موسی به فرماندهی برادر مهران یاوری و دلیر مردان گتوند و حومه بودند که شجاعت و جنفشانی کردن و لشکر رو که به انطرف آب برده بودند دوباره به عقب برگرداندند ، شجاعت بچه‌های گردان حصرت موسی که کادر آن بچه‌های گتوند بود مظلومانه بود و کسی اسمی از این خلوص و شجاعت‌ها نبردن و مظلومانه از اول تا آخر بودن ...
شهید شمس‌الدین زاده‌محمد فکر کنم از گروان حضرت موسی به شهادت رسید که هنوز پیکر پاکش در اروند مونده و شهید محمد کریمی که از غواصان گردان کربلا بود به شهادت می‌رسد و آب پیکر پاکش را می‌برد و بعد از مدتی پیدا می‌شود و در گتوند به خاک می‌سپارن ...
روحشان شاد یادشان گرامی باد بعد از چند روز به گروهان پل  میایم و آماده عملیات کربلای 5 میشیم .....

دوستان رشادتهای گردان دریایی حضرت موسی در این عملیات بی‌نظیر بود ، گردان حضرت موسی به فرماندهی برادر مهران یاوری و کادر آن بچه‌های گتوند و عقیلی و چمران و جنت مکان بود که گتوند و حومه پشتیبانی مالی می‌کرد و نمی‌خوام اسم ببرم که کسی از قلم بیوفتد ، ولی برادر یعقوب گتوندی آنقدر رفت با قایق از بچه‌هایی که آن‌طر ف مونده بودند وبیاره ، عراقی‌ها دنبالشان می‌کردند و آخرش قایقش رو زدن و باشنا خودشو رسون به طرف خودی‌ها ....

✍ راوی : غلامرضا استادی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#سنگر
=================================================

برگی از خاطرات جبهه :

تو جزیره مجنون بودیم فرماندهی گردان حدودا 10 کیلومتری با خط اول فاصله داشت .
غروب بود هوا داشت تاریک می شد که آقای عسکرزاده به من گفت برادر فرج عبدالهی رفته جلو برو با موتور بیارش مقر ...
گفتم حاجی هوا تاریکه به فرج بگو شب بمونه پیش بچه ها تا صبح می رم میارمش ...
گفت نه الان باید بری بیاریش ...
یه هندا 250 بود که چراغ نداشت ، سوارش شدم و حرکت کردم ...
از ترس اینکه غواص های عراقی تو آب می اومدن برا شناسایی با خودم میگفتم نکنه الان جلومو بگیرن ...
هیچ کس تردد نمی کرد تنهای تنها با سرعت رفتم جاده شنی ...
هوا تاریک پشه هم زیاد دو طرف هم نیزار بود ...
یه دفعه چیزی پرید جلوم ...
که زدم زیرش ، خیلی ترسیدم خیال کردم غواص عراقیه ...
موتور سنگین بود سعی کردم کنترلش کنم به زمین نخورم ...
این ور و اون ور رفتم ...
یهو زمین خوردم ...
وقتی فهمیدم  گـراز  بوده خیالم راحت شد ...
هر طور بود حرکت کردم و به راهم ادامه دادم تا به خط رسیدم ...
به سنگر رسیدم صدا زدم فرج بیا ، حالا بگذریم چی بهش گفتم ، سوارش کردم برگشتم ...
داستان رو هم به فرماندهی و فرج هم گفتم ...
 
یاد باد آن روز گاران یاد باد ...

راوی : برادر رزمنده غلامرضا استادی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#سنگر


=================================================


برگی از خاطرات جبهه :

ســـــلام
پدافندی فاو بودیم من و برادر یاور حیدری مرخصی 24 ساعته گرفتیم که بیایم گتوند و سریع برگردیم ...
یه آمبولانس مارو از خط مقدم به شهر فاو و اسکله لشکر 7 آورد ، ما اومدیم سوار قایق شدیم ، اینو بگم هر لشکری برای نیروهای خودش ترابری قایق و اسکله ای داشت ، اسکله لشکر ما هم کنار پلی بود که داشتن رو اروند می زدن بود و هواپیما های عراق دقیقه به دقیقه اونجا رو می زدن ، منو یاور سوار بر قایق شدیم که سکانی ما رو به اون طرف اروند یعنی شهر اروندکنار برسونه که بیایم آبادان و از اونجا هم بریم اهواز ...

سوار شدیم قایق حرکت کرد اومدیم وسط آب یه لحظه هواپیما اومد ، اول ضد هوایی که کنار پل بود رو زد و بعد ما دو نفر را هدف قرار داد ، گفتم یاور بخواب کف قایق راکت اومد یاور گفت اشهدو بخون ، راننده قایق هم مثل ما خوابید کف قایق و قایق هم دور خودش می چرخید و هواپیما راکت رو زد تو آب کنار ما و نزدیک بود قایق چپ بشه ... از اون رد شدیم ، با مسلسل برگشت و رگبار زد به قایق نخورد ، در همین حین پای راننده قایق به فرمان قایق می خوره میره تو موانع عراق که برای عملیات والفجر 8 گذاشته بود ...
و هنوز پاک سازی نکرده بودن ...
همش باطلاق و تله انفجاری و خورشیدی و سیم خاردار و مین بود ...

چون بمباران می کرد و حواسمان نبود کجا هستیم از قایق پریدیم بیرون و رفتیم تو یه سنگر که اونجا بود ، هواپیما رفت و اوضاع آروم شد ما هم اومدیم بیرون ...
 نگاه کردیم دیدیم قایق تو میدان مین هست و از آب اومده بیرون هر کی دید گفت اول بگید ببینم چطور رفتین اونجا و سالم اومدین بیرون ...

حالا چطور قایق را بیاریم بیرون ...
اون قایق رو گذاشتیم یکی دیگه ما رو رساند اروند و چون رفته بودیم تو باطلاق از کف پا تا کله سرمون گل آلود شده بودیم ...
ما رو باش ! حالا می خواستیم  بریم مرخصی ...
گفتم بیا تا اهواز بریم اونجا یه فکری می کنیم ...
یاور هم گفت باشه ، عقب یه لنکروز سوار شدیم اومدیم اهواز ...
با بادی که بهمون خورده بود گل ها خشک شده بود با دست تکون دادیم گل ها ریختن زمین ...
با همون لباس ها که لباس بسیجی بود اومدیم گتوند و روز بعد برگشتیم ...

یاد باد آن روزگاران یاد باد

راوی : برادر رزمنده غلامرضا استادی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#سنگر

=================================================





این سه شهید عزیز که اسمشان در تابلو آماده است ، درهمین محل گرفتن تابلو با یک گلوله ۱۲۰تکه تکه شدن ... عجب صحنه دلخراشی بود ، وقتی شهید حسن حسنی تکه های پیکرهای مطهر این شهیدان را جمع میکرد و در یک کلاه میگذاشت ، به طوری که پیراهنش کامل با خون شهیدان قرمز شده بود ، با زحمت زیاد این عزیزان را درلای پتو قرار دادیم و درآمبولانس گذاشتیم ... مرخصی بودم وقتی برگشتم مرحوم حاج هوشنگ بشیری گفت غلام برو یه تابلو درست کن و بنویس محل شهادت این سه شهید عزیر و رفتم این تابلو رو با دست خط خودم نوشتم و آوردم چند عکس گرفتم دادم حاجی که داشته باشه ، که بعدن نشون عمه اش بدهد که مادر شهید هادی می باشد ... افرادی که تابلو رو گرفتن شهید حسن حسنی و شهید زاده اسد و سومی را یادم نیست چه عزیزی هست کیه و تابلو رو گرفتن و عکس یادگاری انداختن ...
خداوندا ما را با آنان محشور بگردان ... ان‌شاءالله ...

راوی : برادر رزمنده غلامرضا استادی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#سنگر

=================================================








طبقه بندی: برگی خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده غلامرضا استادی از گتوند،  

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

.: Weblog Themes By Pichak :.






Online User
لـطـفـا بـه صـفـحـات بـعـدی هـم مـراجـعـه کـنـیـد ***** بـا کـلـیـد کـردن روی نـشـانـه سـمـت چـپ بـه بـالـای صـفـحـه مـیـرویـد