تبلیغات
شهدای شهرستان گتوند347شهید گردان ابوذر - خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده حاج سیف الله کریمی زاده از گتوند









 

بـه سـایـت شـهـدای دفـاع مـقـدس شـهـرسـتـان گـتـونـد و حـومـه خـوش آمـدیـد ، پـیـشـکـسـوتـان دفـاع مـقـدس سـابـقـون الـمـقـربـون هـسـتـنـد
 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آبان 1396 توسط 09163145126 محمدرضا قاسمی -

سال ۱۳۶۹ در اداره آموزش ‌و پرورش گتوند بودم ، در یکی از روزها جانبازی ۷۰ درصد با موتورسیکلت سه‌چرخ وارد حیاط اداره شد ، به من اطلاع دادند ، من بلافاصله از اتاق بیرون آمده ، در حیاط اداره نگاه کردم تا او را دیدم ، انگار که جبهه و سنگر و دعا و مناجات و کوهی از صبر را می‌بینم ...

از خود ببخود شده سرو صورت او را بوسیدم ، به او گفتم بفرما در خدمتم ، گفت میخوام دیپلم رو بگیرم برم دانشگاه برای درس فلسفه منطق یه دبیر میخوام ...

 گفتم خودم میام رشته درسی من بهش میخوره ، روز بعد در مسیر رفتن به خانه‌اش در ترکالکی با خود می‌گفتم چگونه می‌توانم دبیر کسی باشم که خودم باید از او درس ایثار و از خود گذشتگی و صبر بیاموزم ، چگونه باید برهان ابن سینا را در اثبات واجب والوجود و خدا بیان کنم ...

آری او را معلم واقعی و خود را دانش آموز دانسته و هنوز هم او معلم واقعی من است ...




=================================================

=================================================

شهید زنده حاج سلطانمحمد حسینی :



سال ۱۳۶۹ در اداره آموزش ‌و پرورش گتوند بودم ، در یکی از روزها جانبازی ۷۰ درصد با موتورسیکلت سه‌چرخ وارد حیاط اداره شد ، به من اطلاع دادند ، من بلافاصله از اتاق بیرون آمده ، در حیاط اداره نگاه کردم تا او را دیدم ، انگار که جبهه و سنگر و دعا و مناجات و کوهی از صبر را می‌بینم ...

از خود ببخود شده سرو صورت او را بوسیدم ، به او گفتم بفرما در خدمتم ، گفت میخوام دیپلم رو بگیرم برم دانشگاه برای درس فلسفه منطق یه دبیر میخوام ...

 گفتم خودم میام رشته درسی من بهش میخوره ، روز بعد در مسیر رفتن به خانه‌اش در ترکالکی با خود می‌گفتم چگونه می‌توانم دبیر کسی باشم که خودم باید از او درس ایثار و از خود گذشتگی و صبر بیاموزم ، چگونه باید برهان ابن سینا را در اثبات واجب والوجود و خدا بیان کنم ...

آری او را معلم واقعی و خود را دانش آموز دانسته و هنوز هم او معلم واقعی من است ...

 برای برگزاری اولین یادواره ۳۰۰ شهید شهرستان گتوند تابلوی بزرگی را درست کرده بودند و روی آن عکس همه شهدا را قرار داده بودند ، داشتم عکس‌ها را یکی یکی نگاه میکردم عکسی را دیدم که زیر آن نوشته بود ، شهید سلطانمحمد حسینی !!!...

 گفتم به به ، شهیدی که همیشه می‌بینمش ، شهیدی که مثل بقیه شهدا براش یادواره میگیرند ، همه شهدا در یادوارهاشون شرکت میکنند این
 شهید هم آمد برای شرکت در یادواره ...
آنجا دیدمش ، باش روبوسی کردم چه افتخاری ...

او که تا به امروز ۳۵ سال است با ویلچر جابجا میشود ، خدایا این شهدای زنده را برای ما حفظ کن ...
آمـیـن ...

راوی: برادر رزمنده حاج سیف‌الله کریمی‌زاده
نگارش : 4 بهمن 94


====================

شهید هادی بشیری و قباد گندعلی و شهید قدرت حسنی  :



تاریخ ۲۵/۵/۱۳۶۵ در خط پدافندی فاو که خط ما با عراقیا کمتر از ۲۰۰ متر بود و آتش خمپاره روی ما زیاد بود علاوه بر آن گرمای بالا و شرجی بخاطر نزدیکی به خلیج فارس ماندن در انجا واقعا تاقت فرسا شده بود اما ایمان بچه ها هر سختی را اسان می کرد ... روز ۲۵ مرداد بود من که در دسته شهید ابراهیم تاجبخش بودم به سنگر فرماندهی گروهان رفته بودم ... دقایقی انجا بودم که از سنگر حسن حسنی با تلفن باسیم تماس گرفتند من گوشی را برداشته گفت منم سیف الله ، فتحی خمپاره زده درب سنگر حسن حسنی ...

 من بلافاصله بلند شده به سرعت بطرف سنگر حسن میدویدم تو مسیر پشت خاکریز بچه هایی که من را دیدند می گفتند چی شده من گفتم هیچی بعدا میگم تا رسیدم درب سنگر حسن حسنی رو دیدم ، با لباسهای پرخون آن طرف و این طرف نگاه می کرد ، منتظر آمبلانس بود سه پیکر مطهر غرق خون افتاده بر زمین ، یکی شهید قدرت حسنی که ترکش به سینه و شکمش  خورده واز سر و صورت سالم او معلوم بود که قدرت است اما دو شهید دیگر ترکش چنان به سرو صورتشان خورده بود که هر چه دقت کردم نتوانستم تشخیص بدم کی هستند ... حسن اشاره کرد که به یکی که این قباد گندعلی است ، من نمی تونم بگم سرو صورتش چگونه بود همین قدر بگم از پشت سر داخل دهن او را دیدم ، حسن اشاره به دیگری کرد گفت این هم هادی بشیری است ...
گفتم جدی میگی ؟
گفت آره
سر او کاملا متلاشی شده بود ما شهید هادی و قباد را گذاشتیم تو پتو که تونستیم اونا رو داخل آمبلانس بزاریم ...
روحشان شاد صلوات


خاطره از برادر رزمنده جناب آقای حاج سیف الله کریمی زاده

نگارش : ۳۰ دی ۹۴


====================

شهید الیاس نجفی فرد و شهید احمد شاهمرادی :

سوم بهمن سال ۱۳۶۵ چند روزی است که مرحله دوم عملیات کربلای ۵ در شلچه شروع شده تو این چند روز حتی برای یک لحظه فرصت درآوردن پوتین و جوراب را برای مس در وضو نداریم و مس پا را روی کفشها انجام میدادیم ، بچه ها در کنار دژ و داخل خاکریز هلالی شکل و شیار روی دژ با هوشیاری هر لحظه منتظر پاتک دشمن بوده و صدای شلیک تیربار و کلانش به سمت دشمن قطع نمی شد ...

 دو تا از بچه ها همیشه با هم و برای لحظه ای طاقت دوری از هم را نداشتند ، حتی برای اعزام به جبهه با هم از انتهای خیابان استقلال عاشقانه به طرف سپاه قدم زده بودند و با هم عهد بسته که در جبهه در یک دسته و در یک گروهان و در یک خیمه و در یک سنگر و در لباس و بادگیر همرنگ باشند  ... آری آن دو با لباس بادگیر ضد شیمیایی برنگ قهوای پشت دژ مشغول نبرد با دشمن بودند ، آن دو گل یاس یکی الیاس نجفی فرد و دیگری احمد شاهمرادی بود ...

با هم یک نگاه غضبناک به سمت دشمن اشدا علی الکفار و نگاهی مهربانانه به هم داشتند ... و رحما و بینهم ... ناگهان صدامیان  بر بسیجیان  خمینی حمله ور شدند و بعضی از آنها در داخل شیار روی دژ آنقدر  جلو آمدند که بچه های داخل خاکریز نون یا هلالی شکل داشتند محاصره می شدند ، در این لحظه نمی دانم این دو شهید چه چیزی بهم گفتند ، فقط دیدم  به یکباره بر سر اهریمنان تاختند و پس از نبردی جانانه و حدود بیست متری دشمن در یک لحظه با هم روحشان بسوی ملکوت پرواز کرد ...

 آن وقت فهمیدم پیمانی دیگر با هم داشتند و آن اینکه با هم تا بینهایت پرواز کنند ...
 آری عزیزان حالا هم میشود عهد و پیمانها و دوستی هایمان با هم و دشمنی هایمان با دشمنان اسلام مثل این دو شهید باشد ...
ان شاءالله
 ... روحشان شاد
 ...

راوی : سیف الله کریمی زاده


نگارش : ۳ بهمن ۹۴


====================

خاطره شهید جاویدالاثر احمدعلی ابولی :

سلام بر بدر سلام بر اسفند ۶۳ سلام بر شرق دجله سلام برگردان مالک اشتر سلام بر گروهان حبیب سلام بر فرمانده شهیدش سرهنگ مقامی ... وسلام بر شهید جاویدالاثر احمدعلی ابولی او صورتی جذاب داشت ... صورتی روشن ، جثه ای قوی ، قدمهایی استوار ، گذر از دریای آب هور برای او سهل و آسان ... شب دوم عملیات ماموریت گردان پس عبور از آب هور ، در جنوب جاده خندق ، و شرق دجله حرکت خود را بسمت دجله آغاز کرد ، وقت مغرب پس از ادای نماز مغرب وعشا شهید سرهنگ مقامی اهنگ حرکت گروهان را اعلام کرد اخرین نماز شهید احمدعلی روی دژ ساحلی هور بود ، چون شب دوم عملیات بود دشمن کاملا اماده ونیروها و تانکهای بیشتری را به منطقه اورده بود ، پس از حدود دو کیلومتر که در تاریکی می رفتیم ناگهان نورافکنهای تانکها روشن شد بلافاصله همه گروهان در حالت دراز کشیده شدیم تا از دید تانکها پنهان شده سپس ارپی جی زنها با دستور شهید سرهنگ به شکار تانکها رفته و چندین تانک از انها را به آتش کشیدند ، یادی کنیم از شکارچی تانک شهید امیرحسین بهادری ، این درگیری تا نزدیک صبح ادامه داشت شهید احمدعلی ابولی با شجاعت انچنان نیروهای دشمن در حال فرار را دنبال کرد که از همرزمانش فاصله گرفت ، پس از فروکش کردن درگیری ، ما در ان تاریکی برای جمع اوری شهدا و مجروحین به جستجو پرداخته ، برادر رزمنده یوسف مرادی و شهید بهادری و شهید شاهین سنجوری و این حقیر(سیف الله کریمی زاده)  برای پیدا کردن شهید احمدعلی جستجوی زیادی کردیم و حتی با وجود دشمن در ان نزدیکی او را بارها صدا زدیم ولی انگار که دعا کرده بود جاویدالاثر بماند و ما ناامید از دیدنش به نزد بقیه گروهان امدیم ، آری شهید امیر و شهید سنجوری او را بارها و بارها صدا زدند ، بله شهدی شهیدی را صدا زد ، شهید احمدعلی را صدا زدند ، او  دیگر پرواز کرده بود تا بینهایت ، انتخابی از جنس پر کشیدن ، وقتی از جاده ترکالکی میگذرم عکس شهید که نه انگار خود شهید با تمام وجود حضور و شاهد و ناظر است ، و همینطور است که شهدا زنده اند ...
روحش شاد و راهش پررهرو

راوی : حاج سیف الله کریمی زاده
نگارش : 94

سلام و درود خدا به ارواح طیبه همه شهدا خصوصا شهید جاویدالاثر ابولی ... یادم میاد مدتی قبل ازاینکه این عزیز جاویدالاثربشن ایشان را بدلیل اینکه کمکی شهید عوضعلی الیاسی درعملیات ولفجرمقدماتی بودند دیدم از او سراغ شهید را گرفتم ، بعد از کلی صحبتها ایشان گفت نمیدانم اصلا چه شد فقط میدانم که خیلی برای او ناراحتم ، طولی نکشید که این برادر عزیزهم به عهد خود وفادار ماند و به دوست عزیزش پیوست روحشان شاد باد ...

====================

شهیدعلی ضامن منصورزاده و شهدای جانباز غزوه احد پیامبر(ص) :

درغزوه احد بر علیه کفار قریش
 پیامبر(ص) و یارانش بخصوص امام علی ع با دشواریهای بزرگی روبرو شدند
 و تعداد زیادی از یاران پیامبر(ص) بشهادت رسیدند از جمله حمزه عموی پیامبر(ص)  که اولین لقب سید الشهدا رو پیامبر(ص) به او داد
عده ای هم در این جنگ مجروح شدند و با وجود مجروحیت به دفاع از حریم پیامبر(ص) پرداخته و نگذاشتند شهر مدینه بدست کفار بیفتد اما پس از بازگشت به مدینه بر اثر جراحات وارده بشهادت رسیده و مزار آنها در مدینه در بقیع میباشد ...
مجروحیت و شهادت شهید علی ضامن منصورزاده شبیه شهادت مجروحین غزوه احد صدر اسلام است ... شهیدعلی ضامن پس از مجروحیت شدید در سال ۶۲ در جبهه جنوب با وجود وضعیت جسمی وی فرماندهان مانع حضورش درجبهه میشدند ... ولی او با ایمان و قلبی مالامال از عشق به امام و شهادت چند ماه بعد به صف مجاهدان پیوست و ترکشهای متعدد در کتف و دست و شکم او مانع حضورش در جبهه نشد ...
درسال ۶۳ که رزمندگان گردان مالک اشتر جهت آمادگی برای عملیات بدرمشغول گذراندن  آموزش آبی خاکی در زمستان با آن هوای سرد بودند ... او که خود از آب زلال معطر و پاکتر بود بناگاه در حین شنا و آموزش اندرون آب ذکر یا حسین و یا مهدی بر لبان مرطوبش جاری می شود ... دیگر رزمنده ها گفتند چه شده مگر شب عملیات است ... او با صدای نحیف و ضعیفی گفت آری این اثر زخمهای مجروحیت قبلی است ...
و این اولین باری بود که آموزش بچه ها تبدیل به شب عملیات و ذکر یا حسین یا زهرا می شود و در بیمارستان اندیمشک دکترها نتوانستند اثر و جابجایی ترکشهای در بدن وی را رفع کنند ...
و اینگونه شهید علی ضامن منصورزاده قبل از روزهای شروع عملیات بدر جز گروه السابقون قرار گرفت و اولیک المقربون می شود ... وما بر مزارش یاد جانبازان شهید غزوه احد پیامبر(ص) برایمان زنده میشود ... روحش شاد راهش پررهرو

راوی : حاج سیف‌الله کریمی‌زاده
نگارش :  95


====================

آخرین شهید و اولین شهید :


آخرین شهید هشت سال دفاع مقدس از شهرستان گتوند شهید محمد تاجبخش بود و اولین شهید مدافع حرم از شهرستان گتوند باز هم شهید محمد تاجبخش بود ...
آری مگر میشود یک شهید در دو زمان و دو مکان باشد و حماسه بیافریند و بر دژخیمان و متجاوزان وتکفیریها بتازد و شربت گوارای شهادت بنوشد ...
پاسخ را باید از قرآن گرفت آنجا که فرمود : آنان که در راه خدا کشته شدند مرده مپندارید بلکه آنان زنده اند و نزد خدا روزی می خورند ...
با توجه به این کلام قرآن باید گفت که شهید مدافع حرم محمد تاجبخش همان شهید محمد تاجبخش است که روزهای پایانی دفاع مقدس به شهادت رسید ...

شهید یعنی شاهد و ناظر و گواه
مگر معنای زنده بودن چیزی غیر از این است ...

خداوند به پدر بزرگوار شهید مدافع حرم درسال ۱۳۶۸ فرزند پسری میدهد و او با قلبی آکنده از یاد برادر شهیدش محمد تاجبخش اسم این مولود مبارک را همنام  شهید یعنی محمد می گذارد
کم کم محمد سنین کودکی را پشت سر میگذارد و هر پنج شنبه بر مزار عموی شهیدش و دیگر شهدای تاجبخش حاضر میشد ...
خدا میداند محمد بر مزار شهید محمد تاجبخش چه ذکر و چه زمزمه ای اندرون قلب داشت و بر زبان جاری میکرد
اما امروز با شهادتش برای دفاع از حرم اهل بیت آن هم به دست شقی ترین انسانهای زمانه ...میتوان فهمید که قلب و روح او ملکوتی بود و آرزوی پرواز تا بینهایت را داشت و به آرزویش رسید و این نام شهید برایش با مسمی بود ...

 روحش شاد و راهش پر رهرو

راوی : حاح سیف‌الله کریمی‌زاده
نگارش : 95


====================

پدر دو شهید : 1

شهید احمد و شهید حمید شاهمرادی دو شهیدی که در یک سال به  شهادت رسیدند ... اول برادر کوچکتر حمید ، تابستان سال۶۵ در منطقه فکه در تک یامهدی پس از نبردی سخت و جانانه بسوی معبود پرواز کرد ، پس از آن برادرش احمد روز و شب در فراغ برادر تاب نداشت وبی قرار منتظر عملیاتی دیگر بود که با شوقی وصف ناشدنی در در عملیات کربلای ۵ در شلمچه در زمستان ۶۵ پس از چند ماه  دوری از برادر شهیدش بسوی او پرکشید ... امروز پنج شنبه ۶ خرداد ۹۵ پس از زیارت گلزار شهدا دقایقی درب منزل این شهدا کنار پدر صبورشان جناب حاج عبدالرضا شاهمرادی نشسته ، واقعا او را از کوه استوارتر و محکم‌تر یافتم همیشه در حال ذکر و دعا و مناجات ... همینطور با یاد شهدا اشکان او جاری میشد انگار که با چشم دل شهدا را می‌دید ... به حال او غبطه خوردم ، همه دست به دعا برداریم و برای سلامتی این پدر صبور و دیگر پدران و مادران شهدا دعا کنیم ان‌شاءالله ...

حقیر سیف الله کریمی‌زاده
پنج‌شنبه 6 خرداد 95


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


پدر دوشهید : 2


شهیدان احمد و حمید شاهمرادی
دو شهیدی که در یک سال به شهادت رسیدند ...
ابتدا  برادر کوچکتر شهید حمید
در تابستان سال ۶۵ در منطقه
فکه درعملیات وتک یا مهدی بسوی معبود پرکشید ...
برادر بزرگتر او شهید احمد شاهمرادی
پس از برگشت از عملیات فکه
با چشمانی اشکبار با پدر روبرو میشود
 ... آری با قطره های اشک خبر
شهادت حمید را میدهد
و اینگونه بود که احمد بی صبرانه وبی قرار منتظر عملیات بعدی بود ، تا با شوقی وصف ناشدنی به وصال برادر شهیدش برسد ...
این انتظار چند ماه بیشتر طول نکشید و در زمستان همان سال شهید احمد شاهمرادی با شرکت در عملیات کربلای ۵ در شلمچه
بسوی برادر شهیدش پرکشید ...

درخرداد ماه سال ۱۳۹۵ پنجشنبه عصر پس از زیارت گلزار شهدادقایقی درب منزل این شهدا کنار پدر صبورشان جناب حاج عبدالرضا شاهمرادی نشسته ... او را با روحیه ای از کوه استوارتر و محکمتر یافتم ...همیشه در حال ذکر و دعا وم ناجات ... همینکه سخن از فرزندان شهیدش به میان امد با چشمانی اشکبار از شهدا می گفت  انگار که با چشم دل شهدا را می دید
و امروز این پدر شهدا  با گذشت بیش از سی سال صبر و مقاومت به فرزندان
شهیدش پیوست ... رحمت خداوند بر او و دو فرزند شهیدش باد

راوی : حاج سیف الله کریمی‌زاده
نگارش : 95






طبقه بندی: برگی خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس ار برادر رزمنده حاج سیف الله کریمی زاده از گتوند،  

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

.: Weblog Themes By Pichak :.






Online User
لـطـفـا بـه صـفـحـات بـعـدی هـم مـراجـعـه کـنـیـد ***** بـا کـلـیـد کـردن روی نـشـانـه سـمـت چـپ بـه بـالـای صـفـحـه مـیـرویـد